**قناعت: یکی از خطرناکترین کلماتی که مردم را فقیر کرده است**
در زمانهای قدیم، استاد و شاگردش در سفر بودند که به دهکدهای رسیدند. مردم دهکده بسیار باتقوا و باایمان بودند و سراسر زندگیشان پر از دعا و نذر و نیاز بود. اما در عین حال، ساده و فقیرانه زندگی میکردند.
شاگرد از استادش پرسید: «استاد! تو به من آموختهای که اگر گروهی از مردم باایمان باشند، خداوند بزرگ از زمین و آسمان به آنها برکت خواهد داد. اما در زندگی این مردم برکتی نمیبینم و سادگی زندگیشان بیشتر شبیه فقر است تا زندگی انسانهای عادی.»
استاد گفت: «آنها معنای درست یک کلمه را نفهمیدهاند. بهخاطر همین در فقر هستند.»
شاگرد گفت: «پس چرا خداوند بزرگ راهنمایی برای آنان نمیفرستد تا آنها را از این گمراهی نجات دهد؟»
استاد گفت: «اکنون فرستاده است و آن راهنما من و تو هستیم. باید برویم پیش کدخدا و راه درست را نشانشان دهیم. امیدوارم بپذیرد.»
استاد و شاگرد نزد کدخدا رفتند و گفتند: «میبینیم که شما انسانهای پاک و باایمانی هستید، اما وضع زندگیتان ساده و بلکه فقیرانه است.»
کدخدا لبخندی زد و گفت: «البته که این سادگی و فقر مایه افتخار ماست. زندگی ساده ما باعث میشود دزدان و راهزنان به دهکده ما طمع نکنند و ما در امان باشیم. ضمن اینکه اگر سیل و زلزله و هر بلایی بیاید، ما ناراحت نمیشویم چون چیزی برای از دست دادن نداریم. کم میخوریم و کم میپوشیم تا بیشتر و بهتر عبادت کنیم. و خدا را شکر، همه ما از زندگی راضی هستیم.»
استاد گفت: «اگر روستا یا شهری در اطراف شما نیاز به کمک مالی داشته باشد، چه کار میکنید؟»
کدخدا گفت: «اندک پولی اگر داشته باشیم میبخشیم و بیشتر از آن را که نداریم، فقط برایشان دعا میکنیم.»
استاد گفت: «اگر در دهکده شما شخصی باشد که توان خواندن نماز شب و مستحبات دیگر را داشته باشد، اما بهخاطر تنبلی بگوید: “مهم واجبات است که انجام میدهم، نیازی به مستحبات نیست”، چه میکنید؟»
کدخدا گفت: «اگر کسی توان مستحبات و نماز شب داشته باشد اما انجام ندهد، ما او را نصیحت میکنیم که بهتر است به اندازه توانش عبادت کند. چون خداوند گفته است که ما هر کسی را به اندازه توانش بر او تکلیف گذاشتهایم.»
استاد گفت: «خوب است که به کلمه “توان” اشاره کردی. شما که به اندازه توانتان در معنویت تلاش میکنید، آیا بهتر نیست به اندازه توانتان در مادیات هم تلاش کنید؟ آیا تلاش برای آبادی دنیا با نیت رضایت خداوند بزرگ، به اندازه تلاش معنوی یا حتی بیشتر از آن، ثواب و پاداش ندارد؟ شما به اندازه “نیاز” تان تلاش میکنید، نه به اندازه “توان” تان. اگر به اندازه توانتان تلاش کنید، هم زندگی بهتری برای خود میسازید و هم برای دیگران. آیا ساختن زندگی بهتر برای خود و دیگران، یکی از معنویترین کارها نیست؟» قناعت به این معنا نیست که کمتر تلاش کنی بلکه به این معنی است که به اندازه توانت تلاش کنی و به اندازه نیازت از دنیا بهره ببری . آیا شما نیاز به باغ و مدرسه و خانه های تمیز و محکم و لباس خوب و مانند این ها ندارید؟ آیا این ها نعمت های دنیایی خداوندبزرگ نیستند که فرمود: نصیبت را از دنیا فراموش نکن!
کدخدا لحظهای به فکر فرو رفت. فهمید که قناعت آنها از روی تنبلی بوده، نه از روی تلاش. آنها کلمه قناعت را وسیلهای برای فرار از تلاش دنیایی کرده بودند و با این کار، هم خودشان را در فقر نگه داشته بودند و هم ثواب آخرتی تلاش را ضایع کرده بودند.
کدخدا پرسید: «شما مرد دانایی به نظر میرسید. ترس من از این است که اگر مردم روستا را به تلاش و زندگی بهتر دعوت کنم، آنها گرفتار دنیا و مادیات شوند.»
استاد گفت: «اگر خداوند از گناه حضرت آدم میترسید، هرگز درخت سیب را وسط بهشت نمیکاشت.»
کدخدا از این کلمات استاد منقلب شد و بیهوش بر زمین افتاد.
ساعتی بعد، کدخدا به هوش آمد و گفت: «به خدا سوگند که نه تنها معنای درست قناعت را فهمیدم، بلکه فهمیدم که چرا خداوند درختی ممنوعه در بهشت گذاشت. فهمیدم عبادت بدون آزمایش و امتحان ارزش بسیار کمی دارد. از امروز مردم دهکده را در آزمون ثروت قرار خواهم داد، همانگونه که خداوندبزرگ درخت ممنوعه سیب را در وسط بهشت قرار داد. تا مردمم را بیازمایم که کدام یک به خداوند بزرگ نزدیکتر است .»
***
پنج سال بعد، استاد و شاگردش دوباره از همان روستا گذشتند. دیگر خبری از خانههای فقیرانه نبود. مردم دهکده خانههای زیباتر ساخته بودند و داخل روستا، مردم لباسهای بهتری پوشیده بودند.
استاد و شاگرد نزد کدخدا رفتند و پرسیدند: «آیا مردم تو در امتحان ثروت قبول شدند یا مردود؟»
کدخدا لبخندی زد و گفت: «باور نمیکردم که مردم من اکنون با عشق و علاقه بیشتری خداوند بزرگ را میپرستند. آنها به برکت و بخشش خداوند بزرگ بیشتر ایمان آوردهاند و خدای فقیری را که ساخته ذهن تنبلشان بود، رها کردند و به خدای برکت و روزیرسان ایمان آوردند. ما اکنون نه تنها برای روستای خود، که برای چند روستای دیگر هم کمک مالی میفرستیم. ما اکنون طعم لذت بخشش را میچشیم؛ لذتی که ناشی از تلاشمان است. در گذشته از این طعم محروم بودیم.»
در همین لحظه، کودکی با چهرهای شاد و لباسی تمیز دوید و شاخهگلی به دست استاد داد. استاد گل را گرفت و پرسید: «این را از کجا آوردهای؟»
کودک گفت: «از باغ مدرسهمان! حالا ما هم مدرسه داریم و هم باغ!»
استاد رو به شاگردش کرد و گفت: «خداوند هرگز دروغ نمیگوید. وقتی خداوند بزرگ میگوید: “به شما برکت میدهم و از زمین و آسمان شما را روزی میرسانم”، قطعاً این کار را خواهد کرد. اگر ما نه با نفس تنبلی و شیطانی، بلکه با نفس مطمئنه و خدایی به کلمات خداوند بنگریم، برکت خداوند همیشه جاریست…
پایان
کپی از مطالب سایت مردهزارمیلیاردی با ذکر منبع مجاز است.
#ثروت #ثروتمند شدن #پولدار شدن #معنویت و ثروت #استاد علیزاده
#مردهزارمیلیاردی #مستند علمی آموزشی #داستان کوتاه
مرد هزارمیلیاردی | تحول در جنبه های مختلف زندگی